تبليغاتX
مثل درخت در شب ِ باران - سه



نویسنده : حسين.م ; ساعت 16:47 روز یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

 

یک
دلم گرفته است
دلم گرفته است
قدر فروغ.
دلم براي خودم گرفته است. اتاقم مثل غروب های پاييزی می ماند . مثل های های آسمان ِ امشب.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچ وقت ...

 

دو
هميشه همه چيز کش می آيد، کش می آيد روزهام، شب هام، انگار. زندگی برايم، مثل آدامس می ماند اصولا. چسبنده، کش آينده و تمام نشونده. تکرار ِ کاری که دليل اش را، آخرش را، نمی دانم چيست. مثل جويدن همان آدامس. تقصير کسی هم نيست. تقصير خودم است. ناگهان نبايد به دنيا می آمدم ...

 

سه
همه چيز عوضی است. حتی وقتی خيلی خوبی، باز هم رنج می بری. گاهی خيال می کنی همين روزهاست كه ته می کشی، تمام می شوی، اما نمی شوی. گاهی دلت می خواهد، يکی باشد پا به پای تو، زندگی را بی خيال شود ...

 

چهار
به اين غمگينی ها عادت کرده ام. يا شايد اين غمگينی ها به من عادت کرده اند ...