تبليغاتX
مثل درخت در شب باران



نویسنده : حسین میرشکرایی ; ساعت 19:26 روز شنبه نوزدهم فروردین 1391

اینجا را نگاه کنید لطفا. در فراخوان شعر شرکت کردم.

و برای رای دادن اینها را بخوانید.







نویسنده : حسین میرشکرایی ; ساعت 9:7 روز پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390


توجه بفرمایید. می توانیم از فرمایشات ِ قلندرانه ی جناب فراستی، منتقد مشهور نتیجه بگیریم که:


یک

از نظر آقای فراستی سینما در اخراجی ها خلاصه می شود و اساسا بقیه غلط زیادی می کنند.

دو
اخراجی ها: آینه ی جامعه ی ایران، صاحب فرم، سبک، دغدغه، زمان مند و مکان مند، منطبق با دنیای کارگردان، مطابق با آخرین اصول سینمای کلاسیک، انعکاس دهنده ی فرهنگ و لایف استایل ایرانی و کلا هر چی که خوبه.

سه
سازنده ی این اثر (ده نمکی): خودارضایی نمی کند، صاحب فردیت است، خیلی فرم دارد، خیلی سبک دارد. فیلم هایش زمان مند و مکان مند بوده، پر از دغدغه می باشد.

چهار
فیلم های حاتمی آشغال، مبتذل و مزخرف می باشند. کارگردان هویت باخته ی مذکور، قد این حرفها نبوده، توی هپروت بسر می برده ومطلقا دنیایی از خودش نداشته است. در کل همه اش ادا و اطوار در می آورده و اساسا هیچ دغدغه ی فرهنگ نداشته و احتمالا فیلم هایش استمنائی بیش نیست.

پنج
اگر کیشلوفسکی اخراجی ها و یا لااقل روایت فتح را دنبال میکرد، دست آخر ممکن بود یک مالی بشود و بجایی برسد که بیاید توی مثال های آقای منتقد. بهرحال او هم قد این حرفها نبوده، مطلقا دنیایی نداشته و اصلن چه کاره باشد که فیلم بسازد و تازه فیلم هایش هم سرگذشت خودش است، که خودش هم البته هویت باخته ای بیش نیست و از این حرفها و آره و بعله و همینه که هست.


***


لال از دنیا نروی آقای فراستی.

حیال می کنم منتقد، آدم منصف، معقول و صاحب نظری باشد که قرار است اثری را با آنچه که می داند و آموخته است، به محک بزند. حقیقت این است که شما توی این تعاریف جا نمی شوید. به علاوه، شما از بدبینی ِ تا سرحد بیماری رنج می برید یا انگار، چطور بگویم، خودتان شده اید اسکیزوفرنی ِ سینمای ایران!
شما مریضید آقا، حالتان خراب است. به اسم نقد و صراحت، هر حرف مزخرف، هر ادعای هشلهفتی را تو اعصاب ما فرو کرده اید. با این وجود، به ریش دراز حضرتت می خندیم ...








نویسنده : حسین میرشکرایی ; ساعت 4:0 روز چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390


إنّكَ لا تُخْلِفُ المیعاد ...








نویسنده : حسین میرشکرایی ; ساعت 23:39 روز دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390


می رود

بوسه هایت

بر باد

گر می گیرد

خاکستر ِ

لب هات ...








نویسنده : حسین میرشکرایی ; ساعت 18:55 روز جمعه دوازدهم فروردین 1390

 

در حسرت دیدار تو آواره ترینم!

سلام

این روزا روزای سختی بود. از یک طرف باید برای امتحاناتی که انشاا... در پیشه خودمو بسازم، از یک طرف بابا مامان چپ و راست گیر میدن و از یک طرف هم که دیگه بهتره هیچی نگم خودت می دونی! فکر تو نازنین یک لحظه منو رها نمی کنه. کلن رو فرم نیستم، دِپَم، اشتها هم ندارم این روزا از بس به تو فکر می کنم.

خودمونیم داشتیم زندگی مونو می کردیم که یهو تو سر راهم سبز شدی و همه چی ریخت بهم. اون روز که جلوی دم مدرسه بهت شماره دادم هیچ وقت حتی یه لحظه ام فکر نکرده بودم ممکنه عاشقت بشم! ولی حالا که شدم، اونم نه یه عاشق خَز! یه عاشق واقعی که توی دنیا جز به معشوق به هیچی فکر نمی کنه و از این به بعد هم نخواهد کرد! می دونی، عشق چیز عجیبه! آدمو از تو  دِپ  میکنه. آدم تازه می فهمه که بزرگ شده و دیگه بچه نیس. یهو فوتبالو میذاره کنار، دوستاشو بی خیال میشه، بعد یهو می فهمه که چه خونواده ای داره که به دردش توجه نمی کنه و خونه همش گیر بازار ِ و من همش دلم می خواد بزنم بیرون و با تو باشم! اصن بیا با هم بزنیم به دل جاده بریم یه جای دنج، خودم و خودت! تک و تنها! زندگی یعنی همین.

عجب داستانی شده زندگی ما خانومی! سرنوشته دیگه! کاریشم نمی شه کرد. شب ها تنها و خسته می شینم نید فُر اسپید می زنم بعدش به امید دیدن چشمای آسمونی تو می خوابم و فردا صبح هم به این امید که اس ام اس تو رو ببینم از خواب بیدار میشم! راستی بهت گفتم بابا دیروز واسم یه گوشی نوکیا از اون تاچ اسکرینا گرفت بالاخره؟ خیلی خداس! آره داشتم می گفتم چقدر ما باید سختی بکشیم آخه!

خلاصه اش اینکه عشق خفن می ره رو مخ. من موزیک باز خسته ای بودم که اصن به دور و برم توجه نمی کردم، هیچکیو آدم حساب نمی کردم تا اون روز که نگاهم به نگاهت گره خورد یه دفه انگار یه چی خورده باشه تو سرم. جالبه! منی که همه به چشم یه آدم مغرور بهش نگا می کردن و اصلن بهش نمیاد آویزون کسی بشه اونم یه دختر! حالا یهو اینطوری بشه، خودت می دونی من اصن از اول تو نخ داف بازی و این حرفا نبودم. یادمه همون شب اول بهت گفتم دوسِت دارم و تو کلاس گذاشتی و گفتی زوده واسه این حرفا و حالا صبر کن بعدن بهت جواب میدم، منم گفتم بابا کلاس نیا واسه ما، خودت خوب می دونی هیچکی مث ِ من تو مردای دنیا پیدا نمی شه! و تو هم حال دادی و گفتی که دوسم داری و اینجوری بود که کارمون به اینجا کشید!

داشتم فک می کردم رابطه ی ما عمیقترین رابطه اس و خیلی خاصه! این دو ماهی که با هم بودیم اندازه ده سال بود! چه تجربه های سختی داشتیم تو این مدت! من الان کلن یه آدم دیگه م. دوستام همه بهم میگن که فرید فرق کردی، تو دیگه اون فرید سابق نیستی!

ولش کن حالا این حرفا رو، پس فردا تولدمه، البته اینو نگفتم که واسم کادو بگیریا! بابا من اصن پایه ی این جلف بازیا نیستم! فقط می خواستم یادت بندازم که آقا فریدت الان دیگه می ره تو شونزده!

و صلام نامه تمام







نویسنده : حسین میرشکرایی ; ساعت 13:46 روز پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389

موضوع انشا: در آینده می خواهید چه کاره بشوید؟


                                                به نام خدا

من نمی دانم می خواهم چه کاره بشوم. از سه شنبه ی هفته ی پیش دارم فکر می کنم. اما جوابش را نفهمیدم. میر محمد دوستم، می خواهد مهندس بشود. من نمی خواهم مهندس بشوم. پدرم مهندس است. پدرم خیلی عصبانی است. مادرم می گوید خانوادگی است، همه شون اینطوری اند. من فکر می کنم عصبانیت مال مهندسی است. آدم وقتی که مهندس بشود دیگر حال و حوصله ی زن و بچه ندارد. پدرم با هواپیما به سفر می رود و بیشتر وقت ها سرکار است. آدم وقتی کارهای مهم دارد، زیاد عصبانی می شود.

من می خواهم وقتی به اندازه کافی بزرگ شدم، آدم ِ با تجربه ای بشوم. با تجربه بودن توی زندگی مهم است. یک نجاری نزدیک خانه ما بود که مُرد. اسمش آقا نجار بود. پیرمرد با تجربه و مهربانی بود. از او خوشم می آمد. او هم از من خوشش می آمد، خودش گفت. یک عمر زندگی کرده بود. البته من درست نمی دانم یک عمر چند سال است. ولی می خواهم یک عمر زندگی بکنم تا با تجربه بشوم. اصلا شاید نجار بشوم. نمی دانم. اما اگر لازم باشد دکتر بشوم آمپول نمی زنم. آمپول برای آدم بزرگ ها هم درد دارد چه برسد به بچه ها. اگر مجبور شدم مهندس بشوم، مهربان می شوم. مثل پسرخاله ام که ما به او می گوییم دایی، چون خیلی بزرگ است و دارد مهندس می شود. اما بداخلاق نمی شود. اما دلم برایش می سوزد چون تازگی ها دارد کچل می شود. شاید معلم بشوم مثل آقای بیاتانی. ولی اگر معلم شوم، مشق نمی دهم. شاید چوپون بشوم. تابستان که رفته بودیم سفر، یک چوپون واقعی را دیدم. یک سگ هم داشت با یک عالمه بز. خیلی تنها بود. تنهایی خوب است. او به ما گفت که صبح زود می رود شب بر می گردد. من خوشم آمد. شاید من هم مثل بقیه ی بچه های کلاس خلبان بشوم. نمی دانم. اصلا ما بچه ها بهتر است زود تصمیم گیری نکنیم، شاید وقتی بزرگ شدیم پشیمان بشویم. بهتر است صبر کنیم تا بزرگ بشویم.



وسوسه ی بودن (میرا)






نویسنده : حسین میرشکرایی ; ساعت 20:6 روز دوشنبه سیزدهم دی 1389


در باغچه ای پاییزی

در قاب پنجره ای

که رو به آفتاب و انار باز می شود

در آبی

آبی

تو را در پیراهنی آبی به خاطر سپردم ... *



زندگی من خیلی شبیه فیلم ها نبوده است. یعنی هر چه نگاه می کنم کسی که خود ِ من باشم را توی هیچ فیلمی ندیده ام. اگر بپرسید توی کتاب ها چطور؟ آنجا خودت را پیدا کرده ای؟ نمی دانم، اما حالا که این سطرها را می نویسم یک چیزهایی دارد یادم می آید؛ شاید من همان اسکار ِکله تخم مرغی ِ امانوئل اشمیت هستم! البته نه به خاطر کله ی تخم مرغی اش، به خاطر محکومیت تقدیری اش. به خاطر التهاب ِ سرنوشت های بیش و کم یکسان ِ ما.

زندگی من خیلی شبیه فیلم ها نبوده اما، مردنم فیلمی است برای خودش. من هم مثل هر آدم دیگر، با آرزو زندگی می کرده ام. انگار خیلی کارها قرار بوده انجام بدهم. حالا ولی می توانم فاصله بگیرم از زندگی، تکیه بدهم به مرگ، آرام، بی دغدغه، همه چیز را از دور تماشا کنم. با یک ریموت، خاطره های ریز و درشت را پس و پیش کنم و بخندم. یک وقت هایی درد، تو را می خنداند.

بسوده ترین کلام توی آخرین لحظه ها، حتما همان "دوست داشتن" است که شاملو گفت و بس. اگر بخواهی یک حرف بگویی و بمیری بگو که دوستت دارم و آنوقت ...

مرگ صدا می زند. خب بزند. نه اینکه بی خیال باشم ها! فقط دیگر با خودم کلنجار نمی روم.

زندگی را باد نکنید. همه اش فوت است.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* قلعه پرتغالی، عباس عبدی، نشر چشمه







نویسنده : حسین میرشکرایی ; ساعت 21:29 روز شنبه بیست و هفتم آذر 1389


                              « من تشنه کام ِ ساغر آن باده ام

                                 کز جرعه ای

                                  ویران کند،

                                            دوباره،

                                                  بسازد.»

                                                              شفیعی کدکنی




و عشق از یک زاویه

فحش ناجوری است

که به خودتان می دهید!


او می گفت

حالا که نه خودمان حالش را داریم

عاشق باشیم

نه قلب هایمان حوصله ی تپش های اضافه ...

- قبول

و بوسیدم

و انگار عابران ِ عبوس ِ پیاده

بوسه را چپ چپ تفسیر کردند


باران می بارید هی

سکانس ِ خیس ِ خداحافظی

خشک و خالی بود

چشم هایش حال نداشتند

چشم هایم را نگاه کنند

دست هایش وقت نداشتند ...

دست هایم توی جیبم یخ زد


گیر ندهید!

اتفاقی که نیافتاده!

هر دو راضی بودیم

او مرا دوست ندارد

من هم او را دوست ...

دارم می روم بخوابم

محض اطلاع خواننده

او هم رفت

با تنهایی اش جشن بگیرد