سلام
خوبی؟ فکر می کنم نیستی. شاید به خاطر خستگی است. شاید به خاطر درس خواندن ِ زیاد. شاید دلت گرفته از همه بدتر، از همه بیشتر.
از هفته ی پیش که خوب نبودی تا حالا، پیش خودم قرار است یک چیزی برایت بنویسم اما ننوشتم. دلیلش را درست نمی دانم. احتمالا می خواستم کمی امیدواری بدهم ولی چیز امیدوار کننده ای پیدا نکرده ام برای گفتن.
حالا فقط بگذار بگویم خیلی برایت امیدوارم این یک ماهی را که تا آزمون فرصت داری، آرام بگذرانی. حتی اگر درس هم نخواندی، دست کم همه چیز در آرامش سپری شود.
لطفا اتفاقات ِ بد را نبین.
در مورد خودم می خواستم بگویم راستش من از این بی انگیزگی و «ننوشتن» ناراضی نیستم. حرفهای تو را قبول دارم البته. درست بودند همه. قبل ترها کمی برایم سخت بود تحمل این بی انگیزگی و بی شعری. ولی الان زندگی ام یک کمی فرق کرده. راستش من همین که کمی آرام باشم، خوشبختم! و این روزها اینجوری ام. آرام و خوشبخت! نه شوری، نه شعری، نه آهی، نه حسرتی، نه عشقی به آن معنا! نه هیچی.
بد هم نیست! خوب هم هست! راستش من از نوشتن خسته بودم. خیلی خسته. شعر همیشه محصول آن لحظه های شاعرانه ی معروف! نیست، فکر می کنم حتی، بیشتر وقت ها، محصول یک تهوع است. آدم کلمه بالا می آورد. خوب که فکر می کنم واقعیت اش همین است. به همین اندازه آلوده و عجیب.
البته هنوز درست نمی دانم چطور گاهی همین کلمه های بالا آمده ی چرک، برای خودت و دیگران، خوشایند هم به نظر می رسند روی کاغذ! بهرحال من هم مثل خیلی های دیگر یک احساس تهوع ِ مزمن داشتم که داشت بیچاره ام می کرد و کرد. اگر هم دوباره بخواهم بنویسم، باید یک انگیزه ی درست و حسابی برایش پیدا کنم، نه یک انگیزه ی تهوع آور ِ دوباره.
راستش الان مدتی هست که دارم دنبال چیزهای کوچکی می گردم توی زندگی ام. چیزهای خوب ِ کوچکی که کمی گم شان کرده بودم! و نمی دیدم شان انگار، و دوست داشتم شان و دارم شان، و البته تعدادشان هم کم نیست.
باید به تو بگویم، من توی زندگی جزییات زیادی را دوست داشته ام همیشه. جزییات فراوانی که مرا به زندگی ربط می دهند. چیزهای خوب ِ کوچکی که توی زندگی دیگران نیست یا هست و نمی بینند و فرقی هم ندارد و بهرحال مال من اند و چی بهتر از این که تو یک مشت چیزهای خوب ِ کوچک ِ زیاد ِ بی خود ِ شخصی داشته باشی که مطمئن باشی مال کسی نیستند و مال تو اند و اصلا شاید کسی از وجودشان خبر هم ندارد.
خلاصه اینکه می خواستم بگویم این روزها، همین چیزهای خوب ِ کوچک، بدجوری مرا خوشبخت کرده اند! خوشبختی های کوچک ِ بزرگ!
و خلاصه تر اینکه می خواستم بگویم برای من خیالت راحت. من خوبم، خوشم، خوشبختم، احساس آرامش می کنم و بس!
می خزیم ؛
تو ، روی برگ سبز توت
من ، سینه خیز بر سنگلاخ رویاهای منجمد.
می تنیم ؛
تو ، فخر را بر تن فردا
من ، یاس را بر میله های هنوز.
انفرادی تو ، بوی ابریشم می دهد.
انفرادی من بوی شاش.
می رویم ؛
تو ، پروانه می شوی روزی،
من ، اعدام.
حسن صانعی
یک
دلم گرفته است
دلم گرفته است
قدر فروغ.
دلم براي خودم گرفته است. اتاقم مثل غروب های پاييزی می ماند . مثل های های آسمان ِ امشب.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچ وقت ...
دو
هميشه همه چيز کش می آيد، کش می آيد روزهام، شب هام، انگار. زندگی برايم، مثل آدامس می ماند اصولا. چسبنده، کش آينده و تمام نشونده. تکرار ِ کاری که دليل اش را، آخرش را، نمی دانم چيست. مثل جويدن همان آدامس. تقصير کسی هم نيست. تقصير خودم است. ناگهان نبايد به دنيا می آمدم ...
سه
همه چيز عوضی است. حتی وقتی خيلی خوبی، باز هم رنج می بری. گاهی خيال می کنی همين روزهاست كه ته می کشی، تمام می شوی، اما نمی شوی. گاهی دلت می خواهد، يکی باشد پا به پای تو، زندگی را بی خيال شود ...
چهار
به اين غمگينی ها عادت کرده ام. يا شايد اين غمگينی ها به من عادت کرده اند ...
کی بود که بهار شد؟ و دلم برای تو تنگ، وقتی باران بارید؟
صدایت زدم. صدایت زدم. صدایت زدم خیس ِ خیس، که پیچید توی آن همه سکوت، آن همه خلوت، میان درخت ها و بوی پخش ِ برگ ...
شبی یادت هست که شعری برای تو خواندم و گفتی دوباره! و باز خواندم و باز؟
شعری مثل دست های تو زیبا، مثل باران، مثل آن شب.
یادم هست.
موهایت را بوسه دادم، بس که زیبا بودی، وقتی بلند بود و رها، در خطوط ِ باد. بس که خوشبو بود، مثل بوی برگ، مثل عطر منتشر، در لحظه ی باران.
و بلند بود، آنقدر که شب. بلند و معطر، مثل شعر.
یادت هست؟ بس که خوشبو بود، پخش که می شد روی شانه هایت آرام، سرم را می خواستم همان جا بماند، و بگریم آرام، و چشم هایم، پر شود از اشک، و خالی نشود، و باران ببارد هر لحظه و، پر شود ذهنم، از خیال ِ خیس ِ گیسوی تو در شب ِ بلند ِ تمنایی.
و چقدر دوست داشتم، وقتی گریستم، موهای بلند ِ روی شانه ات و توی صورتم را.
باران بارید، و باز بارید و باز. پُر شدم از تو، لبریز ِ لبریز، مست ِ مست، از جرعه جرعه ی دست هایت که مثل حرف حرف ِ باران بود و زلال بود.
دیدم که رها می شدم، دیدم که رها ...
بس كن، لطفا، همين جا تمامش كن. می دانم، می دانم خيال می كنی كه بايد آدمی مثل مرا ياری دهی، به او روشنی برسانی، بينش بدهی. به گمانم چيزی از درون، تو را وادارت می كند. حتی می دانم كه حس می كنی در قبال من مسئولی! در قبال كسی كه مثل كورها زندگی می كند و نمی بيند! نمی بيند كه دنيا هميشه شب نيست و شب هميشه تاريك نيست و او كه نمی داند، ايراد از اوست. در قبال كسی که درد دارد و تو ... تو می خواهی اين درد را درمان باشی و به خيال خودت مرا خوب كنی! اما تو ... تو كه نمی دانی، من، اين درد را دوست دارم! ديوانه ام، می دانی؟ می دانم، ديوانه ام اما، اين ديوانگی را، درد را، دوست دارم. اين درد با تمام ناگواری و تلخايش، برايم شيرين است! نباشد می ميرم! اگر با من نباشد، انگار چيزی را از من ربوده باشی، ناخوشی ام، بيشتر می شود.
گمانم در لحظه ی تولد و آغاز زندگی، بعضی را به جشن و شادی می فرستندشان، بعضی را به مجلس سوگواری و درد! مرا به سوگواری فرستاده اند اما، به جشن تو نخواهم آمد! درد و ديوانگی ام نباشد نمی توانم خودم را تعريف كنم. بی معنا می شوم
. هميشه هـر وقت كه چيزی نوشته ام، يك جايم درد می كرده! يک ور ِ دلم گرفته بوده است.و همين درد گاهی، خود ِ عشق است. و هيچ چيز مانند عشق، مرا جابجا نكرد. مرا ديوانه ام نكرد، رامم نكرد. به ستوه نياورد، آرامم نكرد. اسيرم نكرد، رهايم نكرد. هيچ چيز آن طور خوشایند و گوارا، مرا نكُشت
!ديوانه ام می دانم، اما، نه، نمی خواهم جور ديگری باشم. می خواهم ديوانه بمانم. گيرم كه حرف هايم بی معنی باشد، گيرم نفهمی. می خواهم اين طور باشد و بماند. می خواهم بدوم و نرسم! می خواهم بی جهت تمام عمر فرياد بزنم! می خواهم بيخود به هر چيزی بخندم يا بگريم! می خواهم بی دليل باشم ...

