تبليغاتX
مثل درخت در شب ِ باران



نویسنده : حسين.م ; ساعت 16:47 روز یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

 

یک
دلم گرفته است
دلم گرفته است
قدر فروغ.
دلم براي خودم گرفته است. اتاقم مثل غروب های پاييزی می ماند . مثل های های آسمان ِ امشب.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچ وقت ...

 

دو
هميشه همه چيز کش می آيد، کش می آيد روزهام، شب هام، انگار. زندگی برايم، مثل آدامس می ماند اصولا. چسبنده، کش آينده و تمام نشونده. تکرار ِ کاری که دليل اش را، آخرش را، نمی دانم چيست. مثل جويدن همان آدامس. تقصير کسی هم نيست. تقصير خودم است. ناگهان نبايد به دنيا می آمدم ...

 

سه
همه چيز عوضی است. حتی وقتی خيلی خوبی، باز هم رنج می بری. گاهی خيال می کنی همين روزهاست كه ته می کشی، تمام می شوی، اما نمی شوی. گاهی دلت می خواهد، يکی باشد پا به پای تو، زندگی را بی خيال شود ...

 

چهار
به اين غمگينی ها عادت کرده ام. يا شايد اين غمگينی ها به من عادت کرده اند ... 

 

 





نویسنده : حسين.م ; ساعت 23:9 روز شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

 

کی بود که بهار شد؟ و دلم برای تو تنگ، وقتی باران بارید؟

صدایت زدم. صدایت زدم. صدایت زدم خیس ِ خیس، که پیچید توی آن همه سکوت، آن همه خلوت، میان درخت ها و بوی پخش ِ برگ ...

شبی یادت هست که شعری برای تو خواندم و گفتی دوباره! و باز خواندم و باز؟

شعری مثل دست های تو زیبا، مثل باران، مثل آن شب.

یادم هست.

موهایت را بوسه  دادم، بس که زیبا بودی، وقتی بلند بود و رها، در خطوط ِ باد. بس که خوشبو بود، مثل بوی برگ، مثل عطر منتشر، در لحظه ی باران.

و بلند بود، آنقدر که شب. بلند و معطر، مثل شعر.

یادت هست؟ بس که خوشبو بود، پخش که می شد روی شانه هایت آرام، سرم را می خواستم همان جا بماند، و بگریم آرام، و چشم هایم، پر شود از اشک، و خالی نشود، و باران ببارد هر لحظه و، پر شود ذهنم، از خیال ِ خیس ِ گیسوی تو در شب ِ بلند ِ تمنایی.

و چقدر دوست داشتم، وقتی گریستم، موهای بلند ِ روی شانه ات و توی صورتم را.

باران بارید، و باز بارید و باز. پُر شدم از تو، لبریز  ِ لبریز، مست ِ مست، از جرعه جرعه ی دست هایت که مثل حرف حرف ِ باران بود و زلال بود.

دیدم که رها می شدم، دیدم که رها ...

 

 

 





نویسنده : حسين.م ; ساعت 12:47 روز سه شنبه چهارم فروردین 1388

 

بس كن، لطفا، همين جا تمامش كن. می دانم، می دانم خيال می كنی كه بايد آدمی مثل مرا ياری دهی، به او روشنی برسانی، بينش بدهی. به گمانم چيزی از درون، تو را وادارت می كند. حتی می دانم كه حس می كنی در قبال من مسئولی! در قبال كسی كه مثل كورها زندگی می كند و نمی بيند! نمی بيند كه دنيا هميشه شب نيست و شب هميشه تاريك نيست و او كه نمی داند، ايراد از اوست. در قبال كسی که درد دارد و تو ... تو می خواهی اين درد را درمان باشی و به خيال خودت مرا خوب كنی! اما تو ... تو كه نمی دانی، من، اين درد را دوست دارم! ديوانه ام، می دانی؟ می دانم، ديوانه ام اما، اين ديوانگی را، درد را، دوست دارم. اين درد با تمام ناگواری و تلخايش، برايم شيرين است! نباشد می ميرم! اگر با من نباشد، انگار چيزی را از من ربوده باشی، ناخوشی ام، بيشتر می شود.

گمانم در لحظه ی تولد و آغاز زندگی، بعضی را به جشن و شادی می فرستندشان، بعضی را به مجلس سوگواری و درد! مرا به سوگواری فرستاده اند اما، به جشن تو نخواهم آمد! درد و ديوانگی ام نباشد نمی توانم خودم را تعريف كنم. بی معنا می شوم. هميشه هـر وقت كه چيزی نوشته ام، يك جايم درد می كرده! يک ور  ِ دلم گرفته بوده است.

و همين درد گاهی، خود ِ عشق است. و هيچ چيز مانند عشق، مرا جابجا نكرد. مرا ديوانه ام نكرد، رامم نكرد. به ستوه نياورد، آرامم نكرد. اسيرم نكرد، رهايم نكرد. هيچ چيز آن طور خوشایند و گوارا، مرا نكُشت!

ديوانه ام می دانم، اما، نه، نمی خواهم جور ديگری باشم. می خواهم ديوانه بمانم. گيرم كه حرف هايم بی معنی باشد، گيرم نفهمی. می خواهم اين طور باشد و بماند. می خواهم بدوم و نرسم! می خواهم بی جهت تمام عمر فرياد بزنم! می خواهم بيخود به هر چيزی بخندم يا بگريم! می خواهم بی دليل باشم!

می خواهم قلبم بايستد، می خواهم بميرم، برای يک جفت چشم  ِ آشـنا! يا طرح ِ شیرین ِ يک لبخند ... .